کلاغ ها (2)

 

یک دسته تکه پارچه های سیاه

که از درخت های کوچه آویخته اند انگار

هر روز صبح صدا می زنند جای خروس

غار غار

غار غار !

شاید که شرمسار کسی هستند

یا روسیاه اولین جنایت تاریخ

این سال های نیک پر از جنگ و خون و خشم

پیدا ز روزهای خوش اول بهار

شاید که سیر شده اند از قیافه ما

که مثل روبات

تفسیرمان از زندگی فقط کار کار

شاید به خاطر گرانی مسکن

 یا چون همیشه همین بوده و هست

تقدیر یک کلاغ عاشق بی کار بار

شاید به دنبال یک جای دنج می گردند

تا اشک بریزند به حال جهان زار زار

شاید من اشتباه می شنوم کلاغ ها

دارند صدا می زنند

قار قار

...

هیچ کس نمی داند

که سال هاست کلاغ ها

برای چه دنبال غار می گردند!

 

سراب